عروسی

فوریه 10, 2011 ۱ دیدگاه

هفته آینده این موقع کت و شلوار دامادی به تن دارم میرم ماشین عروس تحویل بگیرم! 🙂

Advertisements
دسته‌ها:Uncategorized

مملکته؟

ژانویه 29, 2011 بیان دیدگاه

وردپرس انگلیسی بازه، فارسیش فیل/تره! صفحه login میاد. اگه یوزر و پسوردت رو اشتباه بزنی هم کار میکنه ها! ولی اگه درست بزنی صفحه باز نمیشه!

وبلاگها بازه، پنلها بسته! واقعا مملکته داریم؟

پ.ن: البته مملکته داریم مال یه جا دیگه بود! ولی واقعا جا داشت بگم!

پ.ن: الان هم شانسی login شدم!

دسته‌ها:جل الخالق

زندگی مشترک

نوامبر 26, 2010 3 دیدگاه

در سکوتی مانده بودم، نا امید…

روزم بلند، شبم کوتاه، مویم سپید…

هرچه که بود بیهوده بود، رنگی نداشت…

دفتر عمر ورق میخورد، آهنگی نداشت…

لکن در آن سکوت گران کسی رسید

کسیکه جان به جان خسته ام دمید

هرچه بد بود از یادم رفت، اندازه شدم

مه رو وا کرد، خورشید آمد، تازه شدم

 

پ.ن: 28 بهمن 1389. آغاز یک زندگی تازه و پر ماجرا و دوست داشتنی…

دسته‌ها:دلنوشت

دلواپسی شبانه

ژوئن 28, 2010 ۱ دیدگاه

گل دونه های اطلسی،

حس غریب بی کسی،

تو چادر سیاه شب

پر میشم از دلواپسی…

 

گل دونه های اطلسی،

حس غریب بی کسی،

تو چادر سیاه شب

پر میشم از دلواپسی…

دلم؛

دلم گرفته از خودم…

خودم اسیر غم شدم…

شدم غریب قصه خودم…

دلم؛

دلم گرفته از خودم…

خودم اسیر غم شدم…

شدم غریب قصه خودم…

 

پ.ن: ترانه از مازیار فلاح

دسته‌ها:دلنوشت

خوشبختی

مه 15, 2010 2 دیدگاه

خوشبختی فاصله میانه دو بدبختی است…

البته که نه! خوشبختی میتواند در تک تک نفسها باشد. خوشبختی میتواند در لحظات خستگی باشد، وقتی کسی را دارید تا انگیزه تان باید برای احساس انرژی بیشتر، حتی برای تظاهر به انرژی بیشتر. زمانیکه دوست دارید مفید باشید و کاری کنید.

خوشبختی میتواند نگاه ساده ای باشد به یک نظره، به یک گذشته، به یک خاطره، به اکنون، به آینده. نگاهی به یک چهره، به یک تبسم، به یک چشم بسته.

خوشبختی میتواند تصویر با هم بودن باشد. میتواند حضور باشد. میتواند حضوری باشد در اوج سکوت. کلامی در عمق نگاه.

خوشبختی میتواند در لمس دستانی باشد که انگیره بودنشان هستیم. خوشبختی میتواند هر لحظه تکرار شود. بدبختی توهم شومی بیش نیست که گاه گاهی در میان خوشبختیها وقفه ای ذهنی میسازد. که خوشبختی تمام نعمات خداست و نیازی به هیچ چیز از جنس مادیات ندارد. مطلقا هیچ. خوشبختی یعنی خیره شدن به تصویری که «خدا» را به یادتان بیاورد. نگاهی خیره و عمیق به چیزی که بزرگترین هدیه خدا بدانیدش. خوشبختی میتواند در چشمان شما باشد بی آنکه بر زبان جاری شود…

پ.ن.:اینها حرفهایی بود که داشتم میزدم. و البته امروز حرفهای جدیدی هم داشتم. اما به قصدزدن این حرفها آمده بودم و سایر کلماتم را به سکوت دعوت میکنم. سکوتی که هیچ برایم غریبه نیست. سکوتی از جنس «بهت»

دسته‌ها:دلنوشت

قانون سوم نیوتن

مه 13, 2010 ۱ دیدگاه

هر کنشی واکنشی دارد. هر انسانی تغییر میکند. اما اگر نزدیکانتان تغییر میکنند، علتش را تا حدی در تعییرات خودتان خواهید یافت. کنش شما بوده که به واکنش آنها انجامیده. همه تغییر میکنند. هیچکس کاملا ثابت نیست… تا چه تغییری در آنها ایجاد کنید.

ناخودآگاه انسان افعال منفی را نمیپذیرد. پس آنچه میخواهید نشان دهید نه آنها که نمیخواهید. تشویق به آنچه میخواهید کنید، نه نهی از آنچه نمیخواهید! صرفا انتقاد و نهی نکنید! در کنارش پیشنهاد بدهید!

دسته‌ها:عقاید

عجیب و غریب

تصور کنید که یک نفر روبروتون نشسته و بیشتر از 5 دقیقه مداوم رو صرفا به تمسخر شما میگذرونه. فرص کنید شما هم دارید باهاش میخندید ولی ناراحتیتون رو هم پنهان نمیکنید. فرض کنید خیلی ملایم ازش میخواید تمسخر نکنه و اون میگه خوب مسخره کردن داره! فرض کنید بزرگترین اعتراضتون میشه گفتن این جمله: «تو تو موقعیت من نبودی!»

حالا واکنش شخص مقابل چی میتونه باشه؟

  1. به فکر میره و شاید کمی پشیمون بشه
  2. به فکر میره ولی پشیمون نمیشه
  3. اعتراض میکنه «یعنی من نمیفهمم دیگه! تو میفهمی بسه! باز یه دقیقه به روت خندیدم…»

اما بعد…

اگه بخوایم دنیا رو تغییر بدیم، کافیه خودمون رو تغییر بدیم. این واقعا جواب میده. اما چطور. معنیش این نیست که تغییر رفتار بدیم. تغییر رفتار یک تغییر کاملا سطحی هست. خودمون رو تغییر ندادیم. باید تفکرمون رو تغییر بدیم. باید عقاید رو تغییر بدیم. مثال میزنم در مورد یک موضوع موجود.

(از کتاب «برنده تنهاست» اثر پاو.ل. کوئلیو)

اینجا مردم فکر میکنند مد همه چیز است. هر شش ماه، ثروت عظیمی را خرج تغییر جزئیات کوچک میکنند و باز به زندگی در همان قبیله انحصاری ثروتمندان ادامه میدهند. اگر همین الان سری به سیلیکون ولی (Silicon Valley، محل استقرار صنایع پیشرفته که بیشتر به علت تمرکز شرکتهای عظیم کامپیوتری شهرت دارد) بزنند که میلیاردرهای صنایع انفورماتیک، ساعت های پلاستیکی میبندند و شلوارهای فرسوده میپوشند، پی میبرند که دنیا دیگر مثل قبل نیست. همه در یک سطح اجتماعی قرار دارند، کسی کمترین توجهی به اندازه الماس، یا مارک کراوات یا مدل کیف چرمی ندارد. در واقع کراوات و کیف چرمی در آن منطقه دنیا وجود خارجی ندارد. اما در همان نزدیکی، هالیوود هست، که هنوز میتواند ساده لوحان را وادار کند به لباسهای آخرین مد، گردنبندهای زمرد و لیموزینهای غول آسا اعتقاد داشته باشیند. از آنجا که اینها هنوز چیزهایی است که در مجله ها منعکس میشود، کی دلش میخواهد صنعت میلیارد دلاری آگهی، فروش اشیای بی فایده، تعویض پیاپی علایق غیر ضروری بازار و تولید کرم های مشابه را با برچسبهای متفاوت نابود کند؟

===

البته متن بالا منقول از یک داستان بود، اما مقایسه بین هالیوود و سیلیکون ولی، یک حقیقت محض است. هیچکس تا این لحظه بیل گیتس (ثروتمندترین فرد در تمام دنیا) را با مدل موهایی طبق مد روز ندیده. یا با لباسهایی مطابق مد. همیشه همان عینک قبلی (شاید گران قیمت باشد اما ثابت است)، همان مدل موی تکراری، و همان کت و شلوار تیره! فقط همین! اما کیست که نداند بزرگترین بازیگران هالیوود چقدر تلاش میکنند تا دیده شوند و پیشروی مد باشند! این صرفا یک تفاوت دید است. و البته نکته دیگری که هست باز هم به نقل از همان کتاب: آدم مشهور نه، آدم مهم. از آنهایی که تصمیم میگیرند چه کسی زیر نورافکن قرار بگیرد و هیچ به ظاهرشان اهمیت نمیدهند، چون میدانند کی هستند. کسانیکه نخهای عروسکهای خیمه شب بازی را میکشند و کاری میکنند که آنها خیال کنند ممتازترین و محبوبترین آدمهای زمینند، تا اینکه روزی، به دلیلی، تصمیم میگیرند نخها را قطع کنند و عروسکها سقوط میکنند. بدون حیات و بدون قدرت.

یک آدم مهم. یعنی کسی که از جلب توجهها گذشته. کسیکه به اندازه کافی توجه داشته و دیده نشدن را به دیده شدن ترجیح میدهد. کسیکه زندگی خودش را میکند و هرچه کمتر اطرافش باشند آسوده تر است. این تفاوت دیدگاه است. دیدگاهی که زندگی رابه بودن در تیترهای یک تعبیر میکند و دیگری که «میتواند قراردادهای مهم را با خودکاری چند سنتی امضا کند. پالتوهای راحت و شیکی را بپوشد که در کارگاه کوچکی در کنار دفتر کارش دوخته شده و مارک مهمی ندارد.»

این تغییر دادن خود است. یک نمونه از تغییر دیدگاه.

 

قسمت دیگری از کتاب که دوستش داشتم: «دنیایی که باید در مسیر عدالت حرکت کند، حول مادیاتی میگردد که شش ماه بعد به هیچ دردی نمیخورد و باید نو شود.

 

پ.ن نا مرتبط: گاهی فکر میکنم دم دستی ترین و راحت ترین و کم اهمیت ترین چیز قابل کنار گذاشتن دنیا من هستم…

دسته‌ها:دلنوشت, عقاید