زندگی مشترک
در سکوتی مانده بودم، نا امید…
روزم بلند، شبم کوتاه، مویم سپید…
هرچه که بود بیهوده بود، رنگی نداشت…
دفتر عمر ورق میخورد، آهنگی نداشت…
لکن در آن سکوت گران کسی رسید
کسیکه جان به جان خسته ام دمید
هرچه بد بود از یادم رفت، اندازه شدم
مه رو وا کرد، خورشید آمد، تازه شدم
پ.ن: 28 بهمن 1389. آغاز یک زندگی تازه و پر ماجرا و دوست داشتنی…
دستهها:دلنوشت
سلام
یعنی می خوای بگی بیست و هشتم بهمن عروسی شماست؟
وای چقدر خوشحالم !
چه روزهایی گذشت تا به اینجا و این روزها برسه! و حالا هر چقدر نزدیک تر آدم کتر باورش می شه…
خیلی خوشحالم
مبارکه
سلام
نمی خوام مثل بیدمجنون هول شم
ولی اگر اینطوره که صمیمانه ترین تبریکات تقدیم شما
من که دورم
ولی خوش به حال اونا که نزدیکند وحتما دعوت!!!
سلام
نمی خوام مثل بیدمجنون هول شم
ولی اگر اینطوره که صمیمانه ترین تبریکات تقدیم شما
من که دورم
ولی خوش به حال اونا که نزدیکند وحتما دعوت!!!